دختری که خدا از او عکس می‌گرفت

دختر كوچكی هر روز پیاده به مدرسه می‌رفت و بر می‌گشت. با اینكه آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان نیز ابری بود، دختر بچه طبق معمولِ همیشه، پیاده بسوی مدرسه راه افتاد.

بعد از ظهر كه شد، ‌هوا رو به وخامت گذاشت و طوفان و رعد و برق شدیدی درگرفت.

مادر كودك كه نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد یا اینكه رعد و برق بلایی بر سر او بیاورد، تصمیم گرفت كه با اتومبیل بدنبال دخترش برود. با شنیدن صدای رعد و دیدن برقی كه آسمان را مانند خنجری درید، با عجله سوار ماشینش شده و به طرف مدرسه دخترش حركت كرد.

اواسط راه، ناگهان چشمش به دخترش افتاد كه مثل همیشه پیاده به طرف منزل در حركت بود، ولی با هر برقی كه در آسمان زده میشد ، او می‌ایستاد ، به آسمان نگاه می‌كرد و لبخند می زد و این كار با هر دفعه رعد و برق تكرار می‌شد.

زمانیكه مادر اتومبیل خود را به كنار دخترك رساند، شیشه پنجره را پایین كشید و از او پرسید: چكار می‌كنی؟ چرا همینطور بین راه می ایستی؟

دخترك پاسخ داد: من سعی می‌كنم صورتم قشنگ بنظر بیاید، چون خداوند دارد مرتب از من عكس می‌گیرد!

باشد كه خداوند همواره حامی شما بوده و هنگام رویارویی با طوفان‌های زندگی كنارتان باشد. در طوفانها لبخند را فراموش نكنید!


مادر عزیزم دوستت دارم

تاج از فرق فلک برداشتن ،

جاودان آن تاج بر سرداشتن :

در بهشت آرزو ره یافتن،

هر نفس شهدی به ساغر داشتن،

روز در انواع نعمت ها و ناز،

شب بتی چون ماه در بر داشتن ،

صبح از بام جهان چون آفتاب ،

روی گیتی را منور داشتن ،

شامگه چون ماه رویا آفرین،

ناز بر افلاک اختر داشتن،

چون صبا در مزرع سبز فلک،

بال در بال کبوتر داشتن،

حشمت و جاه سلیمانی یافتن،

شوکت و فر سکندر داشتن ،

تا ابد در اوج قدرت زیستن،

ملک هستی را مسخر داشتن،

برتو ارزانی که ما را خوش تر است :

لذت یک لحظه "مادر" داشتن !

بیا هر لحظه با من باش

قلب من در هر زمان خواهان توست

این دو چشم عاشقم مهمان توست

گرچه لبریز از غمی درمانده ای

این نگاهم در پی در مان توست

در میان ظلمت شبهای غم

چلچراغ قلب من چشمان توست

در کنارم لحظه ای آسوده باش

همدم دستان من دستان توست

آمد و رفت ....

آمد خنده آمد گريه بامن پر گرفت

گريه در افتادنم دست مرا بهتر گرفت

خنده آمد بامن اما طاقت ماندن گريه نداشت

گريه با من ماند چشمان مرا از سر گرفت

در شبان خسته دلگير تنهايي فقط

گريه بامن يار شد از دست من ساغر گرفت

داشتم در غربت تاريک خود يخ مي زدم

نيمه شب يک شعله آتش داد خاکستر گرفت

 

نمی خواهم

نمی خواهم به جز من دوستدار دیگری باشی برای لحظه ای حتی به فکر دیگری باشی نمی خواهم کسی نامش به لب های تو بنشیند نمی خواهم صفای خنده ات را دیگری بیند نمی خواهم کسی یادت شود در پهنه ی هستی نمی خواهم به غیر از من بگیرد دست تو دستی نمی خواهم کسی جز من به یار من سخن گوید اگر چه قاصد من باشد و پیغام من گوید نمی خواهم که نقش چهره ات بر خاطری ماند خیال دیگری بنیاد عشق ما بر اندازد

سهم تو

شوق دلم

مستی من

از نفس باور عشق

در نوازشگری خاطره ات

سهم من

آمدن حس نیاز

این اسارتگر بستان وجود

در پی جستن تصویر نهان

از گهر هم نفسی

سهم تو 

 حس تلاطم

غزل موج غرور

سفر ابر ملالت زده

در زمزمه بارش چشم

سهم من

رخوت هم فاز شدن

با تپش آینه ات

شعله لحظه دلباختنت

از نگه قاتل من

سهم تو

 بو سه بر این

مخمل گیسوی بلند

رخ ز مستی زده

تا پیچ و گذار کمرم

سهم من

لمس نگاهت

گذر پیچک عشق

دور این قامت من

در پی تسخیر دلم

سهم تو

شعر تب غرق شدن

آمدن فصل نیاز

مردن از سوختن و

زنده شدن در شب  راز