شبی

شبی غمگین تر از شب های فرهاد

به یاد لخظه های رفته بر باد

به یاد سر و های سبز عاشق

نشستم گر یه کر دم تا شقایق

صدایم یک نیستان بی قراری

غروب و حسرت و چشم انتظاری

به یادت ای عزیز نا زنینم

شبی تنها و خاکستر نشینم

از آن آتش که شب را شعله ور کرد

چه بر جا بر مانده جز خاکستر سرد

شکفته یاد گل در گریه هایم

پر از حرفم اگر چه بی صدایم

به سو گت ای چراغ خانه ی دل

چو کولی می روم منزل به منزل

که تا شاید ز تو یابم نشانه

ز تو ای شاعر هر چه ترانه

تو را می پرسم از اندوه مهتاب

که می گرید به روی بستر آب

تمام چشم را من جستو جویم

مگر یابم تو را در رو به رویم

پشت شیشه برف میبارد

پشت شیشه برف میبارد

در سکوت سینه ام دستی

دانه ی اندوه را میکارد

مو سپید اخر شدی ای برف

تا سر انجامم چنین دادی

در دلم باریدی ای افسوس

بر سر گورم نباریدی

چون نهالی سست می لرزد

روحم از سرمای تنهایی

میخزد در ظلمت قلبم

وحشت دنیای تنهایی

دیگرم گرمی نمی بخشی

عشق ای خورشید یخ بسته

سینه ام صحرای نومیدیست

خسته ام از عشق هم خسته

غنچه ی شوق تو هم خشکید

شعر ای شیطان افسونکار

عاقبت زین خواب درد الود

جان من بیدار شد بیدار

بعد او بر هر چه رو کردم

دیدم افسون سرابی بود

انچه می گشتم به دنبالش

وای بر من نقش خوابی بود

ای خدا بر روی من بگشای

لحظه ای در های دوزخ را

تا به کی در دل نهان سازم

حسرت گرمای دوزخ را؟

دیده ام بس آفتابی را

کاو پیاپی

در غروب افسرد

آفتاب بی غروب من

ای دریغا در جنوب افسرد

بعد از او دیگر چه می جویم

بعد از او دیگر چه می پیمایم

اشک سردی تا بیفشانم

گور گرمی تا بیاسایم

پشت شیشه برف میبارد

پشت شیشه برف می بارد

در سکوت سینه ام دستی

دانه ی اندوه را می کارد

آمد اما در نگاهش آن نوازش ها نبود

چشم خواب الوده اش را هستی رویا نبود

نقش عشق و آرزو از چهره ی دل شسته بود

عکس شیدایی بر آن ایینه ی سیما نبود

لب همان لب بود اما بوسه اش گرمی نداشت

دل همان دل بود اما مست و بی پروا نبود

در دل بیزار خود جز بیم رسوایی نداشت

گر چه روی همنشینی جز با من رسوا نبود

در نگاه سرد او غوغای دل خاموش بود

برق چشمش را نشان از آتش رسوا نبود

دیدم آن چشم درخشان را ولی در آن صدف

گوهر اشکی که من می خواستم پیدا نبود

بر لب لرزان من فریاد دل خاموش شد

آخر آن تنها امید جان من تنها نبود

جز من و او دیگری هم بود اما ای دریغ

آگه از درد دلم آن عشق جانفرسا نبود

ای نداره خوشه ای زان خرمن زیباییم

تا نبودی در کنارم زندگی زیبا نبود

 

نیایش

مبادا آسمان بی بال و بی پر
مبادا در زمین دیوار بی در
مبادا هیچ سقفی بی پرستو
مبادا هیچ بامی بی کبوتر
  

سرودی در بهار

پرستوهای شب پرواز کردند
قناری ها سرودی ساز کردند
سحرخیزان شهر روشنایی
همه دروازه ها را باز کردند
 شقایق ها سر از بستر کشیدند
شراب صبحدم را سرکشیدند
کبوترهای زرین بال خورشید
به سوی آسمان ها پر کشیدند
عروس گل سر و رویی بیاراست
خروش بلبلان از باغ برخاست
 مرا بال این سبکبالان سرمست
سحرگاهان زهر گفتگوهاست
خدا را بلبلان تنها مخوانید
مرا هم یک نفس از خود بدانید
هزاران قصه ناگفته دارم
غمم را بشنویداز خود مرانید
شما دانید و من کاین ناله از چیست
چهدردست این که در هر سینه ای نیست
ندانم آنکه سرشار از غم عشق
 جدایی را تحمل می کند کیست
مرا آن نازنین از یاد برده
 به آغوش فراموشی سپرده
امیدم خفته اندوهم شکفته
دلم مرده تن و جانم فسرده
اگر من لاله ای بودم به باغی
 نسیمی می گرفت از من سراغی
دریغا لاله این شوره زارم
ندارم همدمی جز درد و داغی
دل من جام لبریز از صفا بود
ازین دلها ازین دلها جدا بود
شکستندش به خودخواهی شکستند
خطا بود آن محبت ها خطا بود
خدا را بلبلان تنها مخوانید
مرا هم یک نفس از خود بدانید
 هزاران قصه ناگفته دارم
غمم را بشنوید از خود مرانید

بهار خاموش

ندانم این نسیم بال بسته
چه خواهد کرد با جان های خسته
پرستو می رسد غمگین و خاموش
دریغ از آن بهاران خجسته

من از عالم ترا تنها گزینم

من از عالم تو را تنها گزينم      
روا داري که من غمگين نشينم؟
 
دل من چون قلم اندر کف توست      
ز توست ار شادمان وگر حزينم
 
بجز آنچه تو خواهي من چه باشم
 بجز آنچه نمايي من چه بينم   

گه از من خار روياني گهي گل
 گهي گل بويم و گه خار چينم
 

مرا تو چون چنان داري چنانم
مرا تو چون چنين خواهي چنينم
 

در آن خمي که دل را رنگ بخشي
چه باشم من چه باشد مهر و کينم
 

تو بودي اول و آخر تو باشي
 تو به کن آخرم از اولينم
 

چو تو پنهان شوي از اهل کفرم
 چو تو پيدا شوي از اهل دينم
 

بجز چيزي که دادي من چه دارم
 چه مي جويي ز جيب و آستينم

طوفان دل

ای که طوفان دردلم انگیختی 

تو مرا از نو به عشق آمیختی
ای دو چشمت رنگ دشت سوخته

  آتشی درجان من افروخته

رخت عشقی بر تن عریان من

بوسه هایت نم نم باران من

باز کن آغوش خود ای هم نفس

بی نیازم کن دگر ازهمه کس

تابگویم راز عشق در گوش تو

حل شوم در گرمی آغوش تو

در حریم بستر سوزان تن

می تپد چون قلب تو بر قلب من

می دود خون دررگ من با شتاب

از تب داغ تنم در التهاب

می فشارد قلب من را اسم تو

می تراود جسم من درجسم تو

گاهی از من عاشقانه یاد کن

تو به یادم بوسه ای بر باد کن

ای که طوفان دردلم انگیختی

تومرا از نو به عشق آمیختی