تو بخوان که دردم را تو میدانی

کجائی در شب هجران که زاریهای من بینی؟

چو شمع از چشم گریان اشکباریهای من بینی

 

کجائی ای که خندانم ز وصلت دوش میدیدی

که امشب گریه های زار و زاریهای من بینی؟

 

کجائی ای قدحها از کف اغیار نوشیده

که از جام غمت خونابه خواریهای من بینی؟

 

شبی چند از خدا خواهم به خلوت تا سحر گاهان

نشینی با من و شب زنده داریهای من بینی

 

شدم یار تو و از تو ندیدم یاری و خواهم

که یار من شوی ای یار و یاریهای من بینی

 

برای امتحان تا می توانی بار درد و غم

بنه بر دوش من تا بردباریهای من بینی

 

برای یادگار خویش شعری چند چون ((هاتف))

نوشتم تا پس از من یادگاریهای من بینی

باز هم با نام تو افسانه ایی گلریز شد

بازهم درسینه ام عشق توشورانگیزشد

باز هم همراه بوی میخك و محبوبه ها

خاطراتم پر كشید با یاد تو در كوچه ها

باز هم وقتی نگاهت گیرد از من فاصله

دیده ام می بارد اما نم نم و بی حوصله

باز قلب پنجره بر روی من وا میشود

بازهم پروانه ایی در باغ پیدا می شود

باز هم لای كتابم می نهم یك شاخه یاس

می كنم بهر پیامی قاصدك را التماس

باز هم درهرشفق دلتنگ ودلگیرمیشوم

                                                باز هم با یاد تو سرشار رویا می شوم

من زاده ی تنهایی ام

در شعر من چرخی بزن ای هد هد دیوانه ام

یاری کن اینک قلب را ای مستی بی باد ه ام

ما را به دریای جنون گه می کشی گه میروی

با من نکن ای جان من ! تو شمع ومن پروانه ام

در وادی بی صبر خویش هم تاز من زین مرگ باش

افسرده تر از من نگو ،دیدی ولی زندانی ام!

آخر شبی از درد خویش فکری کنم بر مرگ خویش!

خود را می آویزم به دار درمانده و شیدایی ام!

رفتی فلک بر کار خویش از یاد بردی یار خویش

دستی به دل داری و من ابری به دل  بارانی ام

همصحبت دیوان شدی ای وای بر دنیای خویش

مردی کن و ما را ببخش همصحبتی پنهانی ام!

با ما نکردی تو جفا کشتی مرا تو در خفا

                     زین رسم را با خود ببر من زاده ی تنهایی ام!

سراینده : ب. خلیل زاده اقدم

می روم خسته و افسرده و زار
 
سوی منزلگه ويرانه خويش

 بخدا می برم از شهر شما دل

شوريده و ديوانه خويش 

می برم، تا كه در آن نقطه دور

شستشويش دهم از رنگ گناه

 شستشويش دهم از لكه عشق

زينهمه خواهش بيجا و تباه

پاییز رفت کوله بارش را بردوش اخرین بازمانده های برگهای زرد انداختو رفت........ زمستان شدم پرازسرما تنها پرازبی تو اینجا میان این همه خشکسالی من پرم ازبرفو باران از تگرگ پرم از خالی میگذرد میدانم خوب میدانم میگذرد دلم گاهی یک خیال خام یک توهم سرد ویک ارامش خواب میخواهد گاهی تنم نوازی دلپذیر موهایم بو سه بر دستهایت و لبهایم نوازش لبهایت را میخواهد دلم یک عالمه تو میخواهداینجا همه هستن جز من جز تو جسمم هست اما توکه نیستی نمیتوانم بگویم باهمه اینجاام باید بگویم محبوبم باتو انجام انجا که تویی انجا که سربربالین میگذاری انجا که پنهانی بر بالشت همرازت اشک میریزی میدانم چون حال من به ازاین نیست این همه غصه دارم این همه قصه اما یک عالمه شادی دارم تونیز عاشقمی انگونه که عاشقت هستم ارام میشوم وقتی میدانم تو عاشقمی دلم برایت تنگ است دلم برایت بسیار تنگ است

گاهی حسرت یک دیدار گاهی حسرت یک بوسه گاهی حسرت فقط خیال تو درسر اتیش میزند برجانم خواب میاید نام تورادرذهنم میبیندارام پرمیکشد میخواهم هرچه دارم برای تو باشد وهرچه داری ازوجودت بگیرم میخواهم کنارت ارام یک سبد گل بوسه دردست بنشینم میخواهم تنها یادت کنمو تنها یادم کنی برای من تنها باشیو برای تو تنها باشم دلم خیالی سرد دارد خیالی دورازاین همه جدایی میخواهم دراغوشت برای همیشه چشم ببندم مرا لحظه ای دیگردر اغوش بگیر میخواهم باتوکنار تو برای همیشه ارام پرواز کنم